برای آشنایی هرچه بیشتر با داستان سریال ابتدا تحلیل کامل را مطالعه کنید:
font color=red>[برای نمایش لینک ها باید شما عضو سایت باشید. ]
قسمت اخر عشق ممنوع آمیزه ای از نمایش غم و حماقت است.حماقتهای بهلول که پنداشته بعد از ان همه فراز و نشیبهای عاشقانه و لحظات رمانتیکی که با عشق واقعی زندگی اش بیهتر داشته میتواند به راحتی همه چیز را در پستوی فراموشی منزوی کند و در حالی که خود نیز هنوز دل در گرو بیهتر دارد او را از خود براند و رابطه شان را تمام شده پندارد.بهلول یکی از معدود شخصیتهای عاشقی است که علی رغم اگاهی به دست یافتن عشق واقعی در زندگی اش بخش قابل توجهی از اندیشه اش معطوف نابودی این عشق و عذاب دادن معشوقش است.رفتاری زننده و غیر قابل درک که تنها افراد ترسو و بی دل و جربزه ای چون بهلول انرا به عنوان اولین و تنها گزینه خود انتخاب میکنند و بدون در نظر گرفتن عشقی که در دل دارند و مسئولیتی که بر دوششان است و معشوقی که همه چیزش را برای رسیدن به عشقش فدا کرده صرفا برای مادیات کم ارزش و زمزمه های وسوسه انگیز پول پرستانه بزرگترین بخت زندگی شان را همجوار گورهای بولهواسانه بی ارج و منزلت ساخته و در کمال بی عاری و بی خیالی رشته عشقی که تا ابد امتدادش پیداست را در هوا میچرخانند و میپندارند مار خطرناک رام نشدنی را مهار کرده و از مهلکه خطیری به سلامت گذر نموده اند در حالی که هیچ چیز تمام نشده و خیال خام و پستی که برای راحت زندگی کردن در ذهن پرورانده شده تنها ره به نابودی و شوم بختی میبرد.

بعد از نامزدی بهلول با نهال به عنوان راه میانبری برای فرار از حقیقت و از دست ندادن امکانات مادی و تجملات بی ارزش زندگی،بهلول مسیر عشقی که با بیهتر اغاز کرده را به بیراهه میکشاند.در ابتدا شاید همه چیز شکل ساده ای داشت و اتفاقات صورت ابتدایی ای را تداعی میکردند اما با درگیر شدن نهال قضایا بیشتر از انچه که تصورش رود پیچیده و مهارناپذیر شدند.بهلول اشتباه فوق العاده بزرگی کرد که خواهر معنوی اش را به عنوان پلی برای ارتباط با مسیر گمشده راحت طلبی ها و بی مسئولیتهای زندگی اشرافی اش سپر کرد.افکار بچه گانه و ساده لوحانه نهال،هرچه بیشتر بهلول را به سوء استفاده از او تشویق کرد تا هیچ گاه حقیقت مشخص نشود و او بتواند به زندگی تن پرورانه و غیر مسئولانه اش به دور از بار سنگین عشق بیهتر ادامه دهد و بیش از این به چالش و امتحان کشیده نشود.نهال بخش جدای ناپذیری از خاطرات دوران کودکی،نوجوانی،جوانی و در کل زندگی بهلول و دختر مردی بود که بهلول را از مشکلات و درد و رنجهای طاقت فرسای زندگی یتیمانه در کودکی رهانیده و زیر پر و بال خودش بزرگ کرده و هیچ فرقی بین او و فرزندان ژنتیکی اش قائل نشده بود اما با وجود همه اینها بهلول نتوانست به خاطر خودش از قربانی کردن خواهرخوانده خود و سودجویی از عشق یک طرفه نهال چشم پوشی کند.بهلول با برقراری رابطه با همسر جوان پدرخوانده اش نمک دان شکلنی کرد و اگر این خیانت اولیه که نتیجه یک عشق فرااحساسی بود را در دایره اعمال مافوق اندیشه و منطق انسان قرار دهیم،انتخاب عامدانه نهال به عنوان طعمه ای به منظور حفظ جایگاه اشرافی اش که میرفت جانشین آدنان بیک برای ریاست شرکت بزرگ زیاگیل شود یک لغزش فوق العاده خطرناک و جبران ناپذیر بود.این اشتباه همه چیز را از موقعیت لذتهای آنی در کنار معشوق بودن در آورد و تله های مرگباری را در مسیر زندگی بهلول و صد البته بیهتر قرار داد.این عشق دیگر هیچ شباهتی به یک بازی و یا یک هوس ساده نداشت،عشق بزرگی بود که بهلول برای فرار از ان به عنوان یک عمل ناشدنی با زندگی عمو و خواهرخوانده اش بازی کرد و انها را صخره هایی برای شکستن موجهای سرکش رودخانه عشقش قرار داد.این انتخاب غلط و اشتباه زندگی همه را وارد فاز جدیدی کرد.بهلول با این عمل ادامه مسیر را برای خود و بیهتر و روابط عاشقانه شان فوق العاده سخت و دشوار نمود،چرا که تلاش برای سرپوش گذاشتن بر عشقش به بیهتر و خیانت به عمویش،نهال که در هر صورت دختر معصوم اما با افکار بچه گانه و ساده لوحانه ای بود را نیز درگیر جریانات خطرناکی نمود.این انتخاب به مثابه دست انداز بلندی در مسیر عشق بزرگ بهلول و بیهتر بود.از طرفی بهلول با این تعیین مسیر خود را از بیهتر دور ساخت و به مرور زمان فاصله اش با او را بیشتر و بیشتر کرد و از طرفی نهال را نیز بازیچه خود برای پیشبرد اهداف و نقشه هایش و سرپوش گذاشتن بر رابطه اش با بیهتر قرار داد.دوراهی ها،شک و تردیدها و اضطرابهای فراوانی که در این میان برای بهلول و البته عشقش بیهتر پیش امد هزینه ها و خسارات فراوان و سنگینی را به بار اورد. سبکسری های بهلول انقدر وسیع و مزبوحانه بودند که اگر با خودکشی بیهتر در پایان مواجه نمیشدیم سریال بیش از اندازه تخیلی و سمپاتیک مینمود.

بعد از عاشق شدن بهلول بر بیهتر و سپس شکل گیری زنجیره احساسی گسست ناپذیر این دو ما در تمامی قسمتها شاهد صحنه ها،افکار و نگاههای عاشقانه بیهتر و بهلول بودیم اما بهلول در عملی به شدت بدون سنجش و جاهلانه در قسمت پایانی در حالی که برای چندمین بار بیهتر را امیدوار کرده بود که با هم فرار کنند و از همه موانع دوری جویند او را به باغی میکشاند که به دفعات در طول سریال مکانی برای عشق بازی هایشان بود تا برای همیشه رابطه عاشقانه شان را به فراموشی بسپارد و کسب اطمینان کند که بیهتر نیز خلاف میل او عمل نخواهد کرد.بیهتر از هر لحاظ دارای عواطف عمیقی بود،هر چند که وفاداری او نسبت به آدنان بیک پس از مدت کوتاهی از پیوند زناشویی شان سست شد لیکن اوعشقش به بهلول را انچنان ساده به دست نیاورده بود که به راحتی نیز در طوفان فراموشی غرق سازد.بهلول کمتر به دلش احساس گناه و پشیمانی راه میداد و هیچ گاه نیز سعی نمی کرد با عذاب وجدان جلوی عملی شدن نقشه های فرصت طلبانه اش را بگیرد.اما در نقطه مقابل بیهتری را میبینیم که نمی تواند با شرایطی که بهلول پیش اورده بسازد و کنار بیاید.او از همه زندگی و احساساتش گذشت،پذیرفت که بزرگترین ترس زندگی اش یعنی دختری شبیه به مادرش شدن به حقیقت پیوسته(طبق ادعای کادر تهیه سریال و هنرپیشه گان در مصاحبه ها) و در حالی که فکر و ذکرش در کاوش معشوق حقیقی اش بهلول بود به ناچار در بستر مرد دیگری شب را به صبح رساند و با وجود همه این فداکاری ها و بهای گزافی که پرداخته نمی تواند بپذیرد که با پیش کشیده شدن درخواست جدایی آدنان بیک همه چیز را رها کند و خودش را از حقیقت جدای ناپذیر زندگی اش(عشقش) که همه انچه که داشته را به خاطر ان قربانی کرده جدا سازد.در این بخشها با غم و اندوه جان فرسای بیهتر رو به رو میشویم.احساسات زیرپوستی و بنیادین بیهتر و عمقی که در غلیان انها وجود دارد از درداورترین لحظات این سریال است.به شخصه تا به اکنون و به این حد تحت تاثیر گریه و زاری و غم و درد و رنج یک شخصیت قرار نگرفته بودم اما بازیگر نقش بیهتر به حدی استادانه و مسلط این صحنه ها را بازی کرده گویی که همه این وقایع تلخ را از نزدیک تجربه کرده و از سر گذرانده.بیهتر در طول سریال با همه کج خلقی ها و بدعنقی های بهلول ساخت بلکه بتواند در نهایت به او دست یابد و عشق واقعی اش را در کنار خود حس کند اما بهلول به دلیل شخصیت خودخواه،تمامیت طلب و زرپرستش قادر به پذیرش مسئولیت حتی یک کدام از اعمالش نبود و در دالان قصر ارزوهایش هیچ جایگاهی برای عشق واقعی اش قائل نبود.بیهتر تمام دو سالی که از روی اجبار در کنار آدنان بیک زیسته بود را محض خاطر بهلول تحمل کرد تا سرانجام بتواند او را برای خود کند اما جمله کوتاه بهلول که همه چیز را تمام شده میدانست شدیدا برای او گران امد.مسئولیت گریزی بهلول در اینجا به اوج خود میرسد به گونه ای که حتی برای فرار از تقصیر و اعمال و اشتباهات خودش بیهتر را محکوم به دوست نداشتن خود میکند تا فرار از عشقش آسان تر شود.بیهتر که با امید فراوان بلیت هواپیما و ویزا برای خروج از ترکیه و فرار با عشقش فراهم کرده در کمال ناامیدی در مقابل لاطائلات بهلول خنده ای طعنه امیز با رنگی از حسرت و تمسخر بر لب می اورد و با لحنی حق به جانب واقعیت انکارناپذیری را بیان می دارد: ((من چقدر باید غرورم را زیر پا بگذارم تا ثابت کنم دوستت دارم؟)) و در مقابل ضعف و ناتوانی بهلول را میبینیم که مشخص نیست برای واپسین لحظه ای که بیهتر را در هیات یک عاشق میبیند اشک میریزد یا برای ظلمی که به قول خودش در حق آدنان بیک،نهال و سایرین روا داشته.صحنه جر و بحثهای بیهتر و بهلول در حالی به پایان میرسد که بهلول همچنان اشکش جاری است و مادمازل دنیز از دور انها را زیر نظر دارد.

بشیر و مادمازل دنیز شخصیتهایی هستند که از میانه سریال توجهشان به رابطه بیهتر و بهلول جلب می شود اما بشیر به دلیل عشقی که به نهال دارد و متقابلا اگاهی از این موضوع که نهال نیز عاشق بهلول است،وحشت دارد که در صورت بر ملا ساختن رابطه بهلول و بیهتر طبق انچه که نهال دائما تکرار میکند نتواند به زندگی ادامه دهد و بمیرد.بعد از احساسات متناقص مادمازل دنیز و زیر نظر گرفتن بهلول و بیهتر و اطلاعش از آگاهی بشیر به مسائلی که از دیگران پنهان مانده،بشیر او را نیز به سکوت وا میدارد تا طبق تعبیر خودش نهال و آدنان بیک صدمه نخورند و حفره احساسی بزرگی برایشان ایجاد نشود.هر چند که این خیال خام در نهایت نیز پابرجا نمی ماند و عذاب وجدان مادمازل دنیز و به یاد اوردن مسئولیتی که در حق نهال به عنوان فردی که او را از مادر مرحومش به امانت گرفته دارد او را به اعتراف ترغیب و در جوار قبر همسر اول آدنان بیک موضوع خیانت بهلول را مطرح می کند.اما با این حال توضیح بیشتری نمیدهد و برای اطمینان نهایی آدنان بیک را به بشیر ارجاع میدهد.صحنه ای که دنیز به آدنان بیک ماجرای خیانت بهلول را اطلاع میدهد جالب است.واکنش آدنان بیک نگاههایی است امیخته با سوء ظن،شک و واکاوی خاطرات گذشته به خصوص انکه از شب قبل بشیر مدام در تب و تاب میسوخت و در خواب فریاد میزد که مسئله مهمی را باید به آدنان بیک بگوید.

دیگر امیدی برای بیهتر نمانده،ظاهرا با واکنشهای تند و بی مهر بهلول و قطعیت تصمیمی که در ازدواج با نهال دارد همه چیز بین او و بیهتر خاتمه یافته و برق طلا چشمانش را کور کرده.بهلول علی رغم انکه بیهتر را میپرستد و خود نیز به خوبی واقف است که پس زدن عشقش صرفا به خاطر دلبستگی به ظواهر زندگی تجملی در کنار نهال و آدنان بیک است با این حال نمی خواهد خود را از نظر عواطف عاشقانه ارضا و طمع جانشینی اش در مسند ریاست شرکت زیاگیل و همه مزایایی که پس از ازدواج با نهال به دست می اورد را رها کند.قایق تفریحی گران و پرامکاناتی که مدتی پیش آدنان بیک به مناسبت تولد بهلول به او اهدا کرده بود بیشتر او را هوایی و مشتاق میکند.این در حالی است که بیهتر علی رغم ممتازی همه جانبه جایگاهش نسبت به بهلول در ابتدای سریال صرفا به خاطر روراستی با احساساتش از ثروت و امکانات و مزایای زندگی با آدنان چشم پوشی کرد و از عمق وجود عشقش به بهلول را ابراز داشت و چندین مرتبه در طول سریال امادگی اش برای فرار با بهلول را اعلام کرد.و علی رغم اینکه میدانست با اغاز زندگی مشترک اش با بهلول دیگر هیچ چیز مثل سابق و خبری از لباس،جواهرات،اتومبیل،مزای ا و امکانات متنوع پیشین در زندگی جدید نخواهد بود از هیچ گونه فداکاری نسبت به عشقش برای رسیدن به وصال او دریغ نکرد.همه انگیزه و هدفی که بیهتر برای رسیدن به بهلول در ذهن داشت در نقطه مقابل بهانه ای بود برای فرار بهلول از عشقش.او نیز به وضوح میدانست که ترجیح دادن بیهتر به نهال و آدنان بیک یعنی چشم پوشی از ثروت میلیاردی،زندگی سلطنتی بی دغدغه و جایگاهش به عنوان وارث خانواده زیاگیل و همین موضوع را به عنوان حقیقتی مسلم خطری مهلک میدانست و انرا دلیلی قاطع برای فرار از بیهتر یافته بود.بهلول برای سرپوش گذاشتن بر رویه خودخواه،ترسو و حریصش مدام نهال را بهانه میکرد که اگر او را رها کند زندگی برایش(برای نهال)ممکن نیست و او بدون داشتن رویاهایش با بهلول حتما میمیرد،بدون انکه اندک توجهی به بیهتر داشته باشد که همه چیزش را به خاطر او در ناقوس فراموشی سپرده و از تمام داشته هایش گذشته بود.نهال نیز در پایان با وجود هر انچه که خود میگفت و به بهلول حقنه میکرد که اگر او را رها کند نمیتواند دیگر زندگی کند(به دلیل ترسش از خیانت بهلول به دلیل سابقه هوس رانی هایش)،زنده ماند و تنها مدتی به علت اوج گیری و بروز دوباره بیماری افسردگی اش در بیمارستان بستری شد که مطمئنا مرگ بشیر که همچون برادرش بود نیز در این بازه بی تاثیر نبود.نهال شخصیت حسود و تمامیت طلبی داشت که میلش به پیشروی امور درست همان گونه که او میخواست لحظه ای رهایش نمیساخت.دنیا بدون شکلی که او طالبش بود معنایی نداشت اما در پایان با اشکار شدن خیانت بهلول و مرگ بشیر بر اثر بیماری حقیقت همچون پتکی غول آسا بر سرش فرود امد و دنیا برایش تیره و تار و حقیقت در نظرش هویدا شد،حقیقتی که از ابتدا مادمازل دنیز بارها و بارها به اشکال گوناگون حتی تا روزهای مقرب به ازدواج نهال با بهلول تکرار می کرد اما هر بار با سردی و سبک سری و واکنشهای تند و ساده لوحانه نهال رو به رو میشد.

هر چند که دیگر امور و اوضاع برای نهال و سایرین هیچ گاه مثل گذشته نخواهد شد اما زندگی برای انها تداوم خواهد داشت و نهال نیز در نهایت با مردی دیگر(شاید با ویژگی هایی همچون حسادت،لوسی و تمامیت طلبی،درست مشابه خودش)ازدواج خواهد کرد(که البته مسلما سختی ها و پستی و بلندی های زیادی خواهد داشت و با این تجربه تلخ از اولین فردی که قصد ادامه حیات با او را داشت،زندگی همچون گذشته برایش اسان و بی دغدغه نخواهد بود).بهلول بیشتر از روی خودخواهی و تجمل گرایی هیچ گاه با خودش فکر نکرد که نهال بر خلاف بیهتر پدر،برادر و مادمازل دنیزی دارد که انها نمی گذارند او از دست برود اما در مورد بیهتر چه(نکته ای که خودش هم زمانی که به صورت جدی اسلحه را به قلبش چسبانده بود به نوعی به ان اشاره کرد)؟! نه مادر درست و حسابی،نه خواهر به واقع وفادار و دلسوز و نه عشق باعرضه و با دل و جرات،او هیچ کدام از اینها را نداشت.بیهتر فقط خودش بود و خودش و در پایان از درد و رنج حاصل از همین موضوع جوان مرگ شد و بهلول نیز تا اخرین لحظه به خاطر خودخواهی و زرپرستی این مسئله مهم را در مورد عشق بزرگ زندگی اش نادیده گرفت.
روز عروسی بهلول و نهال و وضعیت این دو در کنار شرایط بغرنج بیهتر به موازات هم دنبال میشوند.بهلول در حالی که به باطل پنداشته همه چیز را به خوبی و خوشی از سر گذرانده و عشق بیهتر را از سرش بیرون کرده(در حالی که میداند بیهتر با جدایی از آدنان عملا همه چیزش را باخته) شاد و خندان در حال مقدمه چینی جشن بزرگ عروسی اش با خواهرخوانده ایست که در ابتدا صرفا برای سوء استفاده و لاپوشی حقیقت سپر شده بود.بزرگترین مشکل بهلول در این میان نیز شاید عدم شناخت خودش باشد.او نمیداند چه میخواهد و برای رسیدن به اهدافش باید چه تصمیماتی بگیرد و با وجود انکه اگاه است دلش اسیر بیهتر شده سعی میکند به خودش دروغ بگوید و این عشق را برای خود بی معنا و محتوا جلوه دهد.اما در پایان با انتحار دلخراش بیهتر حقیقت برای او نیز به شکل گزنده و هولناکی تجلی پیدا میکند.بیهتر برای اخرین بار و قبل از انکه به قول خودش دیگر دیر شده باشد با بهلول تماس میگیرد تا از تصمیم او مطمئن گردد که آیا حاضر است در کنار او خوشبخت باشد یا به پاهای نهال بیفتد.در نهایت همه چیز تمام میشود.

صحنه های پایانی که از بیهتر میبینیم دختر جوانی را نشان میدهد که غم جانگداز کهن سالان صد ساله را در حالت چهره و نگاهش دارد.برای کسی که از هستی اش گذشته تا اندکی معشوقش را به خود نزدیک کند پذیرفتنش بسی سخت و هضم ناپذیر است که همه چیز را رها سازد تا نهال و بهلول در ینگه دنیا جشن ماه عسلشان را بگیرند در حالی که او در حصار آتشین درد و رنج میسوزد.تماس تلفنی نهال با بیهتر که در نتیجه برانگیخته شدن شکش از صحبت با برادرش بولنت(که مکالمه بهلول با بیهتر و درخواست بیهتر از بهلول برای رفتن نزد او را شنیده)و صحبتهای پریشان بیهتر(که به طور غیر مستقیم حقیقت را بیان داشت)است فکر او را مشغول میکند.بیهتر میخواهد کاری را که از مدتها قبل قصد انجامش را داشت و باید انرا عملی میساخت انجام دهد.حقیقت باید روشن شود و همه بدانند که چه چیز بین بهلول و او گذشته و چطور همه چیز به نقطه کنونی رهنمون شده است.بهلول با دریافت این خبر از مادر بیهتر،فیردز به سرعت خود را به ویلا میرساند تا بیهتر را از تصمیمش منصرف کند.بولنت نیز که پنهانی پیام فیردز را میخواند با شک و نگرانی در مقابل پرسشهای بی امان خواهرش به استیصال می افتد و اس ام اس فیردز را بر زبان می اورد: ((بیهتر امروز میخواهد به همه چیز اغراق کند)).نهال،دوستش پلین و بولنت نمی توانند بفهمند که معنی این پیام چیست ولی ناگهان همه چیز دگرگون میشود و شادی و ارامش صبح روز عروسی جای خود را به نگرانی،کنجکاری و اضطرابی میدهد که همچون خوره به جان اعضای خانواده زیاگیل افتاده.بهلول سراسیمه به ویلا میرود تا از فاش شدن رابطه پنهانی اش با بیهتر جلوگیری کند،نهال در حالی که در ذهنش حدس و گمانهای گذشته در مورد خیانت بهلول قوت گرفته با عجله سوار اتومبیل میشود تا خود را به ویلا برساند،آدنان زیاگیل به دنبال صحبتهای پرسش برانگیز مادمازل دنیز به بستر بشیر میشتابد،فیردز در حال جمع اوری اسباب و وسایلش است تا ویلای زیاگیل را ترک کند چرا که میداند پیامدهای ثانویه در صورت اشکار شدن رابطه بین بهلول و بیهتر چندان خوشایند نخواهند بود و بیهتر اماده است که همه چیز را اعتراف کند و راضی که از مدتها قبل در عمق وجودش سنگینی میکرد را برملا سازد.

بهتر با مشاهده تماس از دست رفته بهلول در حالی که شوقی وصف ناپذیر در چشمانش است با او تماس میگیرد و با شنیدن صدای مشتاق و نگران بهلول لبخند پهنی بر لب می اورد.امید بار دیگر در قلب بیهتر زنده شده ولی وقتی که با لابه و التماس و صحبتهای شتاب زده بهلول مواجه میشود که او را از فاش ساختن رابطه مخفیانه شان و نابودی زندگی همه برحذر میدارد در حالی که آذرخش امید به سرعت از کنارش میگذرد به نشانه تایید بله ساده و غم انگیزی میگوید.بهلول با شتاب فراوان خود را به ویلا میرساند،به اتاق بیهتر میرود و در حالی که تمام قامتش را هول و ترس فرا گرفته با پرسش دوباره اش از بیهتر کسب اطمینان میکند که بیهتر رابطه انها را فاش نساخته و در مقابل باز هم با لحن ناامید و آرام او رو به رو میشود.دیگر هیچ امیدی در بیهتر باقی نمانده و با فریادهای آدنان بیک که دقایقی پیش حقیقت را از دهان بشیر شنیده درون بهلول نیز اشفته میگردد و در کسری از ثانیه با شنیدن کشیده شدن ضامن اسلحه ای به سمت بیهتر بازمیگردد.بیهتر با غمی عمیق در نگاهش سلاح قدیمی آدنان بیک که در گاو صندوقش نگهداری میکرد را بر قلبش(بخشی که در تمام این مدت با ان زندگی را ادامه داده بود و با شکسته شدنش برای چندمین بار دیگر نمی توانست این وضعیت را تحمل کند) گذاشته و جملاتی را در مورد توجه بهلول به نهال و بی اعتنایی اش نسبت به جان و زندگی عشق حقیقی اش بر زبان می اورد.بهلول در حالی که دستش را برای گرفتن اسلحه دراز کرده بر زمین زانو میزند و عاجزانه از بیهتر میخواهد که از کارش منصرف شود(زانو زدن و التماسی که روز قبل وعده داده بود که برای منصرف کردن بیهتر از ایجاد مشکل انجام خواهد داد!).آدنان با ان غم همیشگی نگاهش در حالی که دل در دلش نیست در قفل شده اتاق را تکان میدهد و میخواهد که وارد شود.بهلول نیز انچنان دستپاچه شده که حقیقتا نمیداند چه کار باید بکند و ایا هر انچه که در حال رخ دادن است واقعی است یا این نیز رویایی است مشابه رویایی که مدتها قبل در مورد فاش شدن رابطه اش با بیهتر دیده بود.و در همین حین اخرین جملات بیهتر با علامتهای متعدد تعجب و سوالی که در پایانشان است از دهانش خارج میشود:
((تو منو ول کردی به خاطر اینکه نمی تونی نهال رو ول کنی،به خاطر جان اون منو میکشی.چرا من؟))
((نهال گلی است که از یک نفس آسیب میبیند،اما بیهتر چی؟))
((آیا همه چیز برای تو تمام نخواهد شد وقتی که این در باز بشه؟وقتی که این در باز بشه من دیگه مردم بهلول.مردن منو نمی خوای؟میتونی بدون من زندگی کنی؟))
در حالی که بهلول مستاصل و عاجز و گریان به زحمت پاسخ خیری را بر زبان می اورد بیهتر با خنده جنون امیزی چندین بار خود را خطاب قرار میدهد:
((من،من،من من،بیهتر تو))
در این گیر و دار آدنان بیک با ضربه ای در را میشکند و وارد میشود و با غم و اندوه غلیظی بر رخسار و چهره اش بهلول را خطاب قرار میدهد:تو پسرم بودی.بار دومی که این جمله از دهان آدنان بیک خارج میشود بیهتر که همه چیز را تمام شده میپندارد ماشه را میکشد و به زندگی اش پایان میدهد.

پایان فیلم بر خلاف بقیه قسمتها بسیار بی روح است(البته شباهتهای زیادی وجود ندارد اما عشق بهلول و بیهتر و سرانجامش به نوعی من را یاد فیلم کلاسیک بیلیاردباز با بازی پل نیومن انداخت.پایان ان هم برای من مثل ریختن یک سطل اب یخ رویم بود).البته با توجه به شرایطی که وجود داشت طبیعی بود که بهلول و بیهتر به یکدیگر نرسند و پایان عشقشان غم انگیز باشد به خصوص انکه خودشیفتگی ها و پستی های بهلول دیگر مرز حماقت و رذالت را با قدرت هرچه تمامتر رد کرده بود و تا چند کیلومتر انسوتر نیز قصد توقف نداشت اما سناریونویسها و کارگردان باید سعی مینمودند شکافهای قسمت پایانی را پر کنند و بیننده را با دهن باز و متعجب در حالی که هنوز باورش نشده سریال به اتمام رسیده و این پایان راه است رها نکنند.بیهتر به شکلی دردناک خودکشی کرد و با توجه به لحن سنگین لحظات مرگش میطلبید دست کم ده دوازده دقیقه یا حداقل پنج دقیقه بر روی واکنش بهلول در برابر مرگ عشق بزرگ زندگی اش تمرکز شود.با این حال دوربین سریع به سراغ مراسم تشییع جنازه میرود و خویشان و آشنایان ماتمزده بیهتر را نشان میدهد که بر فقدان او و سرنوشت غمبارش اشک میریزند.در این بین هلمی اونال پدر شوهر پیکر(خواهر بیهتر) که از هیچ تلاشی برای ضربه زدن به خانواده زیاگیل و مالک بیک و حتی پسرش چشم پوشی نکرده بود در حالی که گویا اندوهناک است نگاهش بر زجه های درداور عروسش پیکر قفل شده که مهاجرتش به لس انجلس که در حقیقت گریزی بود از مشکلات زندگی خواهرش بیهتر و مصائبی که هلمی اونال برای او و همسرش ایجاد کرده بود منتفی شده و با شدت زیادی در حال گریه و تخلیه احساسات غمبارش است.با وجود انکه در این صحنه ها از دهان فیردز هیچ حرفی شنیده نمی شود اما دچار شدن به حمله قلبی و بعد رد نمودن درخواست همراهی چتین اوزر(نامزد هم سن و سال ثروتمندش) پس از اتمام مراسم تشییع جنازه خیلی پر معنی و گواهی بود بر اینکه اگر فیردز بعد از مرگ شوهرش که نتیجه مستقیم خیانت او بود و بعد هم درد و رنجهای بیهتر که فیردز زیاد انرا جدی نگرفت اصلاح نشد،سرانجام متوجه حماقتهایش و زندگی پوچی که داشته شده.اما بهلول پنج شش دقیقه حرف میزند ولیکن تاثیری که لازم است را نمیگذارد و پرداخت صحنه های پایانی که از او میبینیم نیمه کاره رها شده اند.

بهلول با ظاهر پریشان و افسرده و چشمانی که از شدت گریه در شراره های سرخی غرق شده بیشتر ابراز پشیمانی میکند که چرا به سمت بیهتر جذب شد در صورتی که انتظار میرفت ابراز پشیمانی کند که چرا با بیهتر همان ابتدا فرار نکرد(هر چند که در جملات پایانی اش میگوید:اکنون کاری که باید مدتها پیش میکردم رو انجام میدم،من میرم).به خاطر اوردن صحنه ای که بیهتر از اولین دعوای جدی زندگی اش با آدنان داشت و شدیدا ناراحتش کرده بود هم عملا بی معنی بود.پنداری آدنان عشق واقعی بیهتر بود و بهلول ان را با تهدید و اجبار از بیهتر دزدید(در صورتی که بیهتر همان ابتدا با انداختن اولین جنینش نشان داد که انگونه که باید و شاید آدنان را دوست ندارد)! در عوض بهلول باید خاطره اولین فرارش با بیهتر که در فرودگاه او را رها کرد یا خاطره اخرین دیدارش در باغ و اشتیاق بیهتر و یا ابرازات عاشقانه بیهتر به خود را به خاطر می اورد.بهلول روان و سرراست نمیگوید که چه اندازه بیهتر را دوست داشته در صورتی که باید چندین بار محکم و روان میگفت که در زندگی اش فقط عاشق بیهتر بوده و بعد از ان هم عاشقش خواهد ماند و نهال فقط یک وسیله بود نه بیشتر و برای روشن تر شدن هرچه بیشتر موضوع باید پرشی به چهل پنجاه سال بعد میشد و بهلول را نشان میداد که همچنان مجرد و عاشق بیهتر مانده و با این عشق هم از دنیا میرود.در صورتی که همه اینها ناگفته میماند و فیلم به نوعی گنگ و نامفهوم تمام میشود.تمام کردن سریال با تخلیه ویلای قدیمی زیاگیل و امادگی خانواده آدنان بیک برای نقل مکان به خانه ای جدید نیز ایده جالبی نبود و در تدوین،سریال باید با بهلول و سرانجامش به عنوان طرف دیگر عشق بزرگ این مجموعه به پایان میرسید.با توجه به متفاوت بودن قسمت پایانی و تمام شدن سریال، بهتر بود موسیقی تیتراژ معمول سریال جایش را به ترانه ای با محوریت و موضوع عشق و ارزشش میداد.به عقیده من هر چند که بیهتر مرد ولی در نهایت با قربانی کردن اخرین چیزی که برایش باقی مانده بود(جانش)توانست بهلول را برای همیشه برای خود کند.بیهتر از نظر فیزیکی مرد اما روحش در قلب بهلول زنده ماند و در روانش جاری گشت.انگونه که در رمان عشق ممنوع امده بهلول هیچ گاه بیهتر را فراموش نمیکند و تا اخرین لحظه زندگیش عاشق بیهتر میماند ولی این موضوع خیلی راحت از فیلم کنار گذاشته شده و روشن نمیگردد.
هرچند که بهلول بسیار بیهتر را آزار و اذیت کرد و بیهتر هم در نهایت خودش را به خاطر حماقتهای بهلول و عدم تحمل رفتارهای بزدلانه و بی اعتنایی هایش واینکه نمی توانست خودش را به راحتی از همه چیز کنار بکشد و پذیرفته بود که شکست خورده کشت و سرش مثل هر قد بلند دیگری زود به سقف گیر کرد(به یاد جمله درخشانی که بر مقبره دوستان از دست رفته نودلز در شاهکار سرجیولئونه روزی روزگاری در آمریکا دیده میشود:همواره جوان ترین و قوی ترین شما به ضرب شمشیر فرو می افتد)ولی در حقیقت او بر نهال پیروز شد(هر چند که در این میان بهلول بزرگترین شکست تمام زندگیش را تجربه کرد که البته تقصیر بر گردن خودش بود).چرا که نهال از ابتدا تا به اخر یک عروسک خیمه شب بازی بود تا بهلول بر روی گناهش سرپوش بگذارد و حتی زمانی که بر بیهتر پرخاش میکرد همه وجودش از عشق او سرریز بود و بعد از مرگش هم به یادش ماند و عشقش را فراموش نکرد اما نهال در تمام مدت دل در گرو یک عشق خیالی داشت و وسیله ای بود برای سوء استفاده بهلول و دوری از عشق حقیقی اش که در نهایت با اگاهی از این موضوع بسیار صدمه دید.بیهتر میخواست بهلول را بدست بیاورد و در پایان نیز بدستش اورد.هر چند که خود زنده نماند که این واقعه را ببیند.او و بهلول از ابتدای مسیر عشقشان دو گزینه پیش روی داشتند.انها یا باید با هم فرار میکردند و زندگی مشترک تشکیل میدادند و شاید تا به اخرین لحظه عمرشان عاشق هم میماندند یا همان کژراهه ای که بهلول انتخاب کرد را میپیمودند.در صورت اول انها عاشق هم میماندند و یک روز هم مثل همه با دنیای فانی وداع میگفتند.اما متاسفانه حماقتهای بهلول همه چیز را سخت کرد و او مابقی عمرش را با یک عشق دور از معشوق سپری خواهد نمود.هر چند پشت دربی که بهلول برای ادامه زندگی اش انتخاب نمود،دنیایی از درد و رنج و آلام روحی وجود داشت ولیکن در هر صورت با عاشق ماندن بهلول بر بیهتر این عشق هم زنده ماند.نتیجه،ثمر و معنای یک زندگی خیلی مهم تر از شکل شروع و پایان ان است.صحیح که بیهتر زندگی انچنان شادی نداشت و در نهایت ناامیدی و اوج جوانی به زندگی اش پایان داد اما در زندگی اش یک عشق واقعی را تجربه کرد.چیزی که در میان تمام مردم دنیا تنها عده کمی قادر به یافتن انند و با زنده ماندن این عشق در قلب بهلول این عشق به بار نشست.نکته مهم عشقهای بی فرجام نیز در این پیام خلاصه میشود و به نظر شخصی من نیز زنده ماندن عشق در قلب یکی از طرفین بسیار مهم تر از این است که عاشقها به وصال یکدیگر برسند یا خیر.بهلول در زندگی اش شکست خورد اما در نهایت ناگزیر بود که تاوان عشقش و البته انتخابهای غلطش را بپردازد و باز هم به گونه ای خوش شانس بود که عشقی را در زندگی اش یافت که از میان ادمهای بسیاری تنها عده کمی قادر به پیدا کردن ان هستند و بعد از مرگ بیهتر هم با یاد و خاطره این عشق زیبا زندگی خواهد کرد(هر چند که این خاطرات درداور هم هستند).عشق یک مقوله احساسی و درونی است نه صرفا ظاهری که در بوسه و روابط جنسی خلاصه بشود(البته اگر بگوییم س ک س در این میان بی اهمیت است دروغ گفته ایم اما انچه که یک عشق را عشق میکند ان موج و خروشی است که از قلب انسان زبانه میکشد)،انسان اگر یکبار در زندگی اش عشق را حس کند حتی اگر برای یک روز یا حتی یک ساعت باشد ان عشق تا اخر عمر با او خواهد ماند.حتی اگر معشوق انسان دور از دسترسش باشد و یا مرگ او را در کنام خود کشد،در قلب طرف عاشق همیشه زنده خواهد ماند و جمال خود را حفظ خواهد کرد،زیبایی یک عشق واقعی هم به همین نکته است (که البته متاسفانه اکثر عشقهای واقعی از نوع ممنوعه هستند و عاشقها به وصال یکدیگر نمی رسند).

اما نکته عجیبی وجود دارد که در ادامه به ان میپردازم.در بسیاری از گزارشات و مصاحبه هایی که با دست اندرکاران ساخت و هنرپیشگان سریال(از جمله مصاحبه با برن سات بازیگر نقش بیهتر) صورت گرفته گفته میشود که ترس و کابوس بیهتر در نهایت مبدل به حقیقت گردید و او زنی شبیه به مادرش فیردز شد.در صورتی که انچه در سریال نمایش داده میشود این موضوع را برای بیننده اثبات نمی کند.هر چند که بیهتر به شوهرش خیانت کرد و در بسیار موارد به صورت طبیعی واکنشهای تندی نشان داد که نتیجه شرایط بغرنجی که در ان قرار داشت بود لیکن همچنان نمی توان برداشت نمود که او تبدیل به دختر فیردز خانوم شد.بیهتر تنها یک اشتباه عمدی کرد و ان پاسخ مثبت به درخواست ازدواج آدنان بیک بود وگرنه عشقش به بهلول مثل خیلی عشقهای دیگر یک واکنش احساسی و غیر عمدی بود که از عقل و منطق پیروی نمیکرد.اگر قرار باشد انسان عاشق عاقل باشد که دیگر عاشق نیست! بیهتر بر خلاف مادرش دنبال پول و ثروت،جلب توجه،شهرت،خاله زنک بازی،توطئه چینی،غیبت و حرف درست کردن،خبرچینی و ... نبود.او مثل مادرش بدخواه کسی نبود و دوست نداشت همه را قربانی کند تا راحت به زندگی خود ادامه دهد.اتفاقا با وجود انکه میدانست بهلول هیچ چیز از خود ندارد میخواست از همه چیزش بگذرد تا فقط بهلول را بدست اورد،بر خلاف مادرش که فقط برای هوس صرف به سمت یک مرد جوان رفت و به شوهرش خیانت کرد و سپس همان مرد را هم به خاطر وضع مالی و پایگاه اجتماعی متوسطش رها کرد.بیهتر ذات پاکی داشت و تنها عشقش(نه هوسی سطحی) به مرد بی لیاقتی چون بهلول باعث شد که سلسله ای از تصمیمات غلط را در زندگی اش بگیرد. من خود از ان دسته کسانی هستم که به تعهدات اخلاقی که افراد متاهل به همسرانشان دارند سخت معتقدم و به ان احترام میذارم اما رابطه بین بهلول و بیهتر یک عشق فانتزیه ساده نبود که انقدر مطلق انگار باشیم و یک جانبه به قاضی رویم.همین که اکثر مخاطبین سریال از عشق بیهتر و بهلول دفاع کردند و نسبت به حماقتهای آدنان و دخترش در انتخابهای غلطشان در گزینش زوج و همسر واکنش نشان دادند به خوبی گویای این موضوع است که عشق خیلی قدرتمندتر و گرانبهاتر از ارزشهای مرسوم و قراردادی جامعه است.ضمن اینکه به هر حال بیهتر و بهلول خیلی بیشتر از انکه همسران آدنان و نهال باشند زن و شوهر همدیگر بودند.برخی نیز میگویند که بی اعتنایی و توهینهای بیهتر به خدمتکاران نادرست بوده.البته این درست است اما تقریبا همه برای فرار از فشار و عصبانیت دنبال کسی میگردند تا حرص و عصبانیتشان را بر روی او تخلیه کنند(هر چند که در بسیار موارد واکنش تندش به جمیله و نسرین حق هم بود).بیهتر عاشق بود و حاضر بود خودش را برای عشقش فدا کند و از همه چیزش بگذرد،بهلول نیز چندین بار در طول سریال به خصوص زمانی که تصمیم نداشت از بیهتر فرار کند بارها گفت که وجود بیهتر سراسر عشق است.چیزی که مادرش هیچ گاه در زندگی اش درک نکرده بود و از عشق و دوست داشتن و فداکاری حتی به دخترانش بهره ای نجسته بود.در هر صورت اینجانب هیچ پیامی از اینکه بیهتر مثل فیردز شد دریافت نکردم و اگر هدف مجموعه این بود که این موضوع را توضیح بدهد به نظرم ناموفق بوده،زیرا اکثر بیننده ها بر خلاف فیردز عاشق بیهتر بودند و این نمیتواند صحت داشته باشد که او در نهایت همچون مادرش شد.حتی میپندارم راحت طلبی ها و منفعت جویی های پیکر بیشتر او را شبیه فیردز میکرد تا بیهتر.
بهلول کاراکتر ضعیف و حقیری داشت و با وجود انکه عشق واقعی را در زندگی اش یافته بود میخواست از حقیقت درونش بگریزد،اما فرار فرار تا به کجا؟! بهلول انسان بدبختی بود.نخست به این علت که سرتاپایش ترس و جبونی و ضعف شخصیتی بود و دوم انکه عاشق زن عمویش(یا به عبارتی زن بابایش)شد.ترس و عشق با هم دیگر نمی سازند،به قولی:جگر عشق نداری،سفر شیر مرو.ولی دل عاشق این حقیقت را نمی پذیرد،هر چند که عقل حکم میکند انسان دل خود را اسیر یک عشق ناشدنی و بی فرجام نکند اما عشق همه این فرضها و نظریات را باطل میکند و انسان را به مسیری میکشاند که با همه وجود از ان گریزان است.در اینجا مصداق این شعر حافظ شیرازی: ((که عشق،آسان نمود اول...ولی افتاد مشکلها!)) به درستی صحت پیدا میکند.در نهایت نیز ترس و وحشت دائمی بهلول سرانجام شومی را برای او و عشقش رغم زد.انتظار میرفت در پایان علی رغم انکه چنین پایانی بسیار شبیه سرانجام عشق رومئو و ژولیت میشد بهلول نیز خودش را بکشد(تا به این ترتیب نشان دهد که سرانجام جرات انجام کارهای دشوار را یافته)و یا دسته کم به جنون و دیوانگی دچار شود اما همین زنده و هشیار ماندن باز یک بدبختی دیگر برایش بود.او جرات خودکشی مثل جرات به انجام دادن خیلی کارهای سخت و بزرگ دیگر را نداشت و مابقی عمرش هر روز را با کابوس گناهش در مرگ بیهتر و رنج و عذاب او سپری خواهد کرد و هر روز هم به یادش خواهد امد که چقدر ترسو،پست و بزدل است(البته این سرنوشت مسلما برای شخصیت واقعی بهلول پیش امده).به همین خاطر من در پایان حتی به نحوی بیشتر از بیهتر دلم برای بهلول سوخت.علی رغم انکه یکی از اصلی ترین کارهایش در نیمه دوم فصل دوم سریال شکنجه روحی روانی بیهتر بود با این حال انقدر ادم ضعیف و بدبختی بود که همان طور که خود در پایان اغراق کرد قاتل همه از جمله خودش بود و با اراده خودش به هر چیزی که دوست داشت پشت پا زد.چنین ادمی تنها سزاوار ترحم و دلسوزی است(به گونه ای با دیدن بهلول یاد اسکارلت اوهارا در بر باد رفته افتادم،او نیز مدام از کسی که واقعا دوستش داشت فرار میکرد و وقتی که دیگر دیر شده بود فهمید که دلش فقط نزد یک نفر است.با این تفاوت که اسکارلت مثل بهلول از اول عاشق رت باتلر نشد ولی فکر کنم احساس رت باتلر در پایان کتاب به اسکارلت با احساس بیننده به بهلول همخوانی داشته باشد:ترحم و اندکی هم مهر).بیننده با بیهتر همدردی میکند و همپای او اشک میریزد چرا که عاشق یک ادم بی لیاقت شده و تاوان عشق پاکش را به شکلی دردناک میپردازد اما مسلما برای بهلول نیز دلسوزی میکند چرا که حقیقتا ماهیت ترحم برانگیزی دارد.او همه چیزش را از دست داد(از جمله تیپ و قیافه،خانواده اش،ثروت و یک زندگی بی دغدغه و مهم تر از همه عشق واقعیش را) در حالی که میتوانست همه چیز داشته باشد و در مابقی عمرش تنها با پشیمانی و حسرت زندگی خواهد کرد و بعد از مرگش هم کسی برایش گریه نمیکند و اشک نمیریزد.ادمهایی با چنین سرنوشتی هر روز معشوقشان با همه زیبایی های ظاهری و باطنی اش را به یاد می اورند و از اینکه چقدر سبک سرانه عشقشان را رها کردند بر خود لعنت می فرستند،این هزاران بار بدتر از مرگ است.بهلول از درون انقدر ضعیف و خار بود که صرفا سزاوار ترحم و اشک دلسوزی است.
در کل قسمت اخر انگونه که انتظار میرفت تاثیرگذار نبود.با توجه به انکه 78 قسمت این سریال مو بر تن بیننده سیخ کرده و هر قسمتش پر از جذابیت و سینماپردازی های حرفه ای بود،قسمت نهایی حامل پایانی ناقص و ناامید کننده بود.این را نه صرفا به علت پایان بندی ناراحت کننده سریال بلکه به خاطر شیوه روایت قسمت پایانی در نظر میگیرم.پایان بندی سریال حرفه ای نبود،به خصوص در مورد بهلول انتظار میرفت حال که بیهتر مرده،مرد و مردانه و محکم بگوید که عشق بزرگ زندگیش فقط او بوده و سپس هم مشخص شود که اخر و عاقبت بهلول و عشقی که در سینه دارد به کجا ختم خواهد شد.پاسخ پرسشهایی چون اینکه: آیا بهلول با عشق بیهتر زندگی خواهد کرد یا به دختر بازی های گذشته اش ادامه خواهد داد با توجه به شناختی که بیننده از بهلول داشت باید دادهمیشد(چرا که در رمان انگونه که در مصاحبه ها امده گفته میشود که بهلول در نهایت با عشق بیهتر میمیرد).البته صحبتهای نصف و نیمه بهلول بر سر قبر بیهتر نشان میدهد که عشق واقعی بهلول بیهتر بوده اما همان طور که گفتم عکس العملی کوبنده و منغلب کننده از او نمیبینیم و سکانسهای پایانی به اندازه باقی بخشهای سریال تاثیرگذار نیستند.
پی نوشت:در نقدی که در پست پیشین بر این سریال نوشتم ابراز ناباوری کردم که چنین داستانی به شکلی که در سریال روایت میشود وجود داشته با این حال نکته هایی را به صورت جسته و گریخته از اینترنت و مصاحبه ها با هنرپیشه گان و تولیدکنندگان سریال دریافتم که لازم بود در اینجا بیاورم.رمان عشق ممنوع به قلم خالد ضیا اوشاکلی گیل در سال 1899-1900 میلادی چاپ شده است.نویسنده این اثر عمده اثارش را بر مبنای رخدادهای پیرامونش و حقایق زندگی انسانها نگاشته به همین دلیل اثار او تا به حدود زیادی از منابع و مآخذی واقعی سرچشمه میگیرند و به متن زندگی انسانها نزدیک اند.نویسنده اغاز نگارش رمان عشق ممنوع را بر مبنای عشقی که ده سال قبل از ان تاریخ مشاهده کرده شروع و پنج سال را صرف نوشتن و پایانش نموده.با این احتساب میتوان نتیجه گرفت که عشق ممنوع مورد نظر در سال 5-1884 یعنی صد و بیست و شش هفت سال پیش وجود داشته و سازندگان سریال مجموعه فعلی را با در نظر داشتن رمان و تحقیقات ثانویه خود در مورد واقعیتهای موجود در گذشته ساخته و در متن زندگی مدرن ترکیه امروزی با تغییراتی که لازمه درک شهروندان دوره و زمانه فعلی است قرار داده اند.بهلول حقیقی پس از خودکشی بیهتر و ترک خانواده زیاگیل چندین سال را در جوار معشوق از دست رفته اش در قبرستان میگذراند و پس از ان ره سرگردانی و درویشی پیش میگیرد و تا به پایان عمر مجرد و عاشق بیهتر میماند و عشقش را به فراموشی نمیسپارد.


نکته جالب همه این ماجراها هم شاید در همین باشد که پیام یک عشق بزرگ که متعلق به صد و بیست سی سال پیش است به نسلهای امروز رسیده و این ارزش کار را خیلی بالا میبرد.بیننده ها در تمام قسمتها ارزو میکنند که بیهتر و بهلول به یکدیگر برسند و کسانی که مانع این امراند را به فحش و نفرین میکشند(خصوصا نهال را که هنرپیشه اش واقعا از عهده تبدیل کردن این کاراکتر به یک شخصیت دل ازاره نفرت انگیز به خوبی برامده).همه اینها نشان میدهد که بعد از یک قرن و خرده ای عشق بزرگ بهلول و بیهتر هنوز هم زنده مانده و این نکته حائز اهمیت و مهمی است.

پی نوشت2:عده ای عشق بزرگی که در سریال نمایش داده میشود را در حد یک هوس سخیف تنزل داده و بی ارزش میدانند.در صورتی که هوس صرف یعنی شهوت خالی و هرزگی در حالی که احساسات و عواطف عاشقانه بهلول و بیهتر در سراسر سریال قابل درک و رویت بود،احساساتی به شدت درونی که طرفین علی رغم همه موانع و غلبه هایی که وجود داشت در هربار رو به رو شدن با یکدیگر توانایی کنترل خود را نداشتند.نکته انکه باید توجه شود عشق نیز به تنهایی معنایی ندارد و هوس بخش بزرگ و جدای ناپذیری از آن است.میل به خواستن و به دست اوردن معشوق و از ان خود ساختن جسم و فکر و ذکر طرف مقابل خواسته قلبی هر عاشقی است و این هوس که از احساسات لایه های درونی وجود انسان و عشقش به معشوق سرچشمه میگیرد از انگیزه های اصلی عاشقان و تلاششان برای دست یابی به معشوق است.به همین علت فرض مثال اگر در برخی اساطیر و ادبیات داستانی ما سعی گردیده با نتیجه گیری های اخلاقی و پهلوانی اصل عشق نادیده گرفته شود یا به موضوعی فرعی بدل گردد(بدون انکه سخنی از کشش و جاذبه عشق و هوس رود) باید توجه نمود که واقعیت در این میان جایی ندارد.به مجرد همین موضوع من در حکایتهای ادبی چون خسرو و شیرین و به خصوص شاهکار بلامنازع فخرالدین اسعد گرگانی،ویس و رامین(که پرشورترین حکایت عاشقانه ایست که تا به حال خواندم) مایه های واقع گرایانه و در عین حال عاشقانه بیشتری نسبت به حکایتهایی چون لیلی و مجنون میبینم.نگاه بیش از حد اخلاقی و حتی مذهبی که در برخی مواقع به عشق میشود و هیچ سخنی از میلهای درونی و خواستهای آتشین سرکش نمیشود با طبیعت انسان سازگار نیست.میدانیم که حدود یک درصد افراد جامعه آسکژوال هستند و فقط با یک آغوش و صمیمیت و نزدیکی ارضاء میشوند که البته انها نیز باز میلها و هوسهای درونی خود را به شکلی متفاوت با اکثریت جامعه بروز میدهند با این حال 99 درصد دیگر برای ارضا و رسیدن به خواسته خود از احساسات پرعمق درونی خود پیروی میکنند و به شکلی که طبیعتشان حکم میکند انرا عملی میسازند. در هر صورت عشق به تنهایی معنایی ندارد و میل و کشش درونی و جاذبه های اروتیک بخش مهم و انکارناپذیری از انرا تشکیل میدهند.به همین علت رابطه بین بهلول و بیهتر نیز یک عشق واقعی با همه ویژگی هایی که باید داشته باشد بود و ادعاهایی چون هوس خواندن این احساسات متقابل قدرتمند صرفا ریشه در نگاه سنتی و تعصبات کور دارد.

نقد از محمد رضا محبی